|
دل تنگی
سلام
الان ۶ روزه که عزیزم با خانوادش رفتن برای تفریح جنگل و انشاءالله ۳ روز دیگه میان./ منو تنها گذاشته./ البته هر ۲روز میاد ۲ یا ۳ ساعت هست به کاراش میرسه باز میره . دلم خیلی براش تنگ میشه و قتی از پیشم دوره اونم خیلی بیتابی میکنه که بیاد و خوب وقتی با جمع جایی میری باید تابع جمع باشی الان ساعت ۸ شب دلم خیلی گرفته شعر تقدیر شادمهر رو هم خوندم بدتر شدم. ای کاش الان بود پیشم و قتی دور میشه ازم کلافه میشم. هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر دوسش دارم. بیا دیگه...... ببخشید که نظر خواهی رو غیر فعال میکنم. اینو واسه دل خودم نوشتم با کمال احترام برای تمام عزیزایی که این پست رو میخونن . دوستون داریم.
باید تو رو پیدا کنم .. شاید هنوزم دیر نیست .. تو ساده دل کندی ولی .. تقدیر بی تقصیر نیست .. با اینکه بی تاب منی .. بازم منو خط میزنی .. باید تو رو پیدا کنم .. تو با خودت هم دشمنی .. کی با یه جمله مثل من .. میتونه آرومت کنه ..؟؟!! اون لحظه های آخر از .. رفتن پشیمونت کنه .. !! دلگیرم از این شهر سرد .. این کوچه های بی عبور .. وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .. آخر یه شب این گریه ها .. سوی چشامو میبره . . عطرت از پیراهنی که جا گذاشتی میپره .. باید تو رو پیدا کنم .. هر روز تنهاتر نشی .. راضی به با من بودنت .. حتی از این کمتر نشی .. پیدات کنم حتی اگه .. پروازمو پرپر کنی .. محکم بگیرم دست تو .. احساسمو باور کنی .. |+| نوشته شده توسط ما در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:0 فال حافظ
بسمه تعالی موضوع :فال حافظ نوشته شده توسط مریم
چند روزه دلم گرفته اما امروز خیلی بیشر ، داشتم با سیاوش صحبت می کردم بهش گفتم "رابطمون سرد شده ، نظر تو چیه ؟ اونم گفت آره سرد شده" ، نمی دونم چرا ، شاید بخاطر اینه که سرش یذره شلوغه ،خلاصه یه ذره صحبت کردیم و قطع کردیم . همینطوری حالم داشت بدتر و بدتر می شد ، یهویی به سرم زد یک فال حافظ بگیرم ، همین کار رو الان انجام دادم ،روحت شاد حضرت حافظ ، فکر می کنین چی اومد ؟ بخونین::
نفس باد صبا مشک فشان خواهدشد عالم پیر دگرباره جوان خواهدشد
ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهدشد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تاسرا پرده گل نعره زنان خواهدشد
گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهدشد
ای دل از عشرت امروز بفردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که بباغ آمد ازین راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انست غزل خوان و سرود چندگویی که چنین رفت و چنان خواهدشد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه بوداعش که روان خواهد شد.
سیاوشم از صمیم قلب دوست دارم و خدا رو به خاطر داشتنت هزاران هزار بار شکر می کنم |+| نوشته شده توسط ما در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 14:52 تیر 88
بسمه تعالی
نوشته شده توسط مریم اول از همه تولد حضرت علی (ع) رو از طرف خودم و سیاوش به همه دوستان تبریک میگم
سلام دوستای گل
امیدوارم که همتون خوب خوب باشین و اونایی که امتحان داشتن چه دانش آموزها و چه دانشجو ها همشون امتحانشون رو خوب داده باشن . واقعا ازتون معذرت می خوام که اینقد دیر آپ می کنیم . خوب بعد از امتحانای ما دیگه این شلوغی ها شروع شده بود و سرعت اینترنت خیلی پایین بود واسه همین نمی تونستیم آپ کنیم . شما به بزرگی خودتون ببخشین دیگه . خلاصه امتحانهای ما هم تموم شد ای بدک نبود تاحالا نصف نمره هامون یعنی نمره های تستی مون اعلام شده بد نبوده خدا رو شکر تاحالا . من همینجا باید از سیاوش تشکر کنم که واقعا بعد از خدا تو دوران امتحانا بیشترین کمکو بهم کرد هم از نظر درسی هم از نظر روحیه ، راستش من خیلی اذیتش میکردم و خیلی استرس داشتم واسه امتحانا واسه همین همش عقب می افتادم . اما اون هم خودش در س می خوند هم طفلک جور درس خوندن من رو هم می کشید ، مثل همیشه با دلداری هاش بهم آرامش و انرژی می داد . خاطره زیر یک خاطره خیلی شیرین از دوران امتحانا واسه منه :: امتحان اولمون رو داده بودیم ، بعدش امتحان معماری داشتیم که خیلی کتابش حجیمه و سخت هم هست ، استادمون هم به جای کتاب مرجع یک کتابی که ۲ برابر کتاب خودمون بود بهمون درس داده بود ، خلاصه ما مونده بودیم و یکه عالمه صفحه نخونده ،۳ روز واسش وقت داشتیم و داشتیم بکوب می خوندیم که یکهو شبی که فرداش امتحان داشتیم من زدم اون کانال بچه ها نمی دونین با چه التماسی ازم می خواست که "مریم توروخدا بلند شو اینا رو بخون بخدا تو امتحان میاد ، می گفت همین یک شبه به خاطر من بیدار بمون " اینقد دلم می خواست بخوابم که حد نداره اما بخدا باور کنین فقط بخاطر این که سیاوش ناراحت نشه و روش رو زمین نندازم بلند شدم وگرنه من یادم نمیاد تاحالا نصفه شب درس خونده باشم و فکر هم نمی کردم که بتونم موفق بشم و چیزی یاد بگیرم ، سیاوش هم هر یک ربع یک بارزنگ می زد که هم من نخوابم هم یک سری نکات رو بهم بگه ، منم شده بودم عین یک بچه هر چی اون می گفت بخون می گفتم باشه ، هربار زنگ می زد یک چیز تازه بهم یاد می داد ، خلاصه این گذشت رو رفتیم سر جلسه واقعا هنوزم باورم نمیشه که ۸۰٪ سوالا رو بدون این که حل کرده باشم جواباشو زدم همه دقیقا همون چیزایی بود که سیاوش گفته بود بهم . در هر حال باز من بودم و یک دنیا شرمندگی و دین به سیاوش . راستی سر امتحان اول داشتن برامون تقلب رد می کردن ، از اونجایی که ما فامیلی هامون نزدیک همه معمولا سر امتحانا نزدیک هم میافتیم ، سر اون امتحان هم همینطوری شد و ما داشتیم با هم برگمون رو چک می کریم که یک مراقب اومد بهمون گیر داد ، ولی خدارو شکر یکی دیگه از مراقبها پادرمیونی کرد حل شد ظهری یک کوچولو با هم جر و بحثمون شد ، معولا بحث های ما زیاد طول نمی کشه و قبل از اینکه به دعوا برسه خداحافظی می کنیم تا هردومون آروم بشیم ، اینبار هم همین کار رو کردیم من معمولا اینجور موقع ها به چیزای خوب فکر می کنم و اگه بتونم میرم عکسهاشو تو ایمیلم می بینم و ایمیل هایی که قبلا که یه ذره محدود بودیم واسم فرستاده بود رومیخونم تا یک آروم بشم. دقیقا همون موقع که احساس کردم دلم واسش قنج میزنه اس ام اس زد که "دوست دارم دلت آب" منم جواب دادم "لوس" چند دقیقه بعد سیاوش زنگ زد بعد از سلام احوال پرسی بایک حالت عصبانیت و حرص گفت "منو بخوری " گفتم "بله؟" گفت "داشتم برات لواشک درست می کردم ریخت رو دستم دستم سوخت حالا خدا رو شکر لواشکم سالمه . مامانش هم چند روز پیش واسم لواشک فرستااااااااااد |+| نوشته شده توسط ما در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 16:23 |


