بسمه تعالی
موضوع: شوک
نوشته شده توسط مریم
سلام دوستای گل
اول از همه تولد حضرت زینب (س) رو به همه دوستان تبریک میگیم

ببخشید که ما دیر به دیر آپ می کنیم ، درس و دانشگاه و اینطور چیزا دیگه که خودتون همتون می دونین. خوب حالا بریم سر اصل مطلب(انگار اومدم خواستگاری
) ببینین همونطور که بعضی هاتون کم و بیش می دونین ما وارد سال چهارم دوستیمون شدیم ، توی این 4 سال سعی کردیم که کسی از رابطمون اطلاع نداشته باشه (البته فقط سعی کردیم) ، تو این مدت من از همون اول همه چیو به مامانم گفتم و سیاوش هم داداشش در جریان رابطمون بود با چند تا دوستامون . البته کم و بیش متلک هایی هم نصیبمون میشد ، مثلا چند روز پیش مامان سیاوش به شوخی بهش گفته بود که من آخر دزد تلفن تو رو پیدا می کنم!
همینطور بودیم تا دیروز ،در ضمن ما با هم همسایه ایم و خانواده هامون همدیگه رو میشناسن . دیشب سر یک موضوع همینطوری الکی الکی من ناراحت بودم ، بعد سیاوش هم دید بیکاره یک کار جالب داد دستمون ::خوب من دیشب به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که این اتفاق بیفته!! دیشب داشتم با داداش 1 که اونم این روزها ما رو از لطف خودش بی نصیب نمی ذاره
(گیر میده) شام می خوردم ما قرارمون اینه که وقتی این داداشم خونست تلفن صحبت نکنیم واسه همین همیشه وقتی خونست اگه کار واحب پیش بیاد زنگ میزنیم دیشب هم که داداشم اومد ما تلفن رو قطع کردیم تا اینکه سر شام یهو تلفنم زنگ خورد داداشم هم گیر که نباید برداری، منم دلم شور میزد که چی شده که داره زنگ میزنه؟؟ رفتم گوشیو برداشتم و میگم چی شده ؟:: میگه هیچ چی کار خاصی نداشتم فقط می خواستم بگم که من به مامانم همه چیرو گفتم. من فکر نمی کردم منظورش از همه چی این باشه اما گفتم منظورت از همه چی چیه
؟ گفت همین دیگه که ما با هم دوستیم ، من دقیقا عین شکل بالا شده بودم من تا امروز صبح باور نمی کردم که آقا همچین کاری کرده باشه ، البته خیلی خوشحال شدم
که بالاخره گفت به مامانش ، اما همیشه فکر می کردم که اگه یک روزی بخواد اینکار رو بکنه به من اول میگه و چند وقت فکر می کنه که چجوری به مامانش بگه تازه قرار بود که چندسال دیگه بگه . من همیشه از همچین روزی میترسیدم و همش نگران عکس العمل مامانش بودم ، واقعا یکی از دغدغه های فکریم بود ، اما اینطور که خودش میگه مامانش مخالفتی نداشته.
خوب خدا رو شکر ،اما من تازه چند ساعته که از توی شوک دراومدم ، دیشب می خواستم بنویسم
اما باورم نمیشد که واقعا اینکار رو کرده باشه .خداروشکر این روزها خوبه ، بعد از چند وقت ناراحتی(البته فقط ناراحتی درونی بود و جنبه بیرونی نداشته ، یعنی با هم مشکل نداشتیم اما من زیاد روبراه نبودم)
خدا رو شکر باز هم خداروشکر اتفاقات مثبت تو زندگیمون افتاد که یکیش همین بود، یکی دیگش هم فعلا چون قطعی نیست در موردش صحبت نمی کنم تا بعد اما اینقدر خوب هست که سیاوش رو به رقص در آورد
( سیاوش بفهمه من اینو نوشتم من رو می کشه) .
در ضمن ورود دوست خوبمون سانی جون رو هم به جمع بچه های گل وبلاگ نویس تبریک میگم
سانی جون خوش اومدی.
|
+| نوشته شده توسط ما در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:2