تبليغاتX
ما برای هم
 
بسمه تعالی

دیشب دکوراسیون اتاقم رو عوض کردم ُ قبلا تختم پای پنجره بود ،همیشه زمستون و پاییز یه سوز سردی شب ها به سرم می خورد ، ازونجاییکه اتاقم پر وسیلست ، هیچجور دیگه نمیشد چیندش تا اینکه دیشب زن داداشم اومد گفت باید اینا رو عوض کنی ، بالاخره با کلی بدبختی درستش کردیم ، دستش درد نکنه.الان میز کامپیوترم پشتش به پنجرست و در واقع من رو به پنجره هستم ، و متاسفانه صبح که از خواب پا شدم و به اتاق جدیدم سلام کردم وقتی خواستم بشینم پشت میزم یه ذره پرده رو باز کردم ، اما چیزی دیدم که هنوز که هنوزه حالم رو خراب کرده ، یه پرچم سیاه به در خونه ای وصل شده که قرار بود چند وقت بعد یه عروسی توش باشه ، اما.......... حالا شده عزاخونه ، آخه تازه عروس این خونه متاسفانه بعلت سرطان فوت کرد ، حالم خیلی خرابه ، داستان عشق و عاشقی این دوتا چندساله که ورد زبون همست ، من زیاد نمی شناختمشون اما می دونم که خیلی همدیگه رو دوست داشتن . می گن پسره وقتی می رفته بیمارستان ملاقات نامزدش وقتی که وقت ملاقات نبوده ، شب ها رو توی خیابون پشت در بیمارستان می خوابیده ،بچه ها دعا کنید که خدا صبرشون بده هم نامزدش رو و هم خانوادش رو.....

|+| نوشته شده توسط ما در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 9:51  
 خداروشکر
بسمه تعالی

خداروشکر

امروز عالی بود

بالاخره به ۴۰ شب گریه خاتمه دادم ، اونم فقط با ۲۰ دقیقه صحبت کردن با عشقم . وای که چه چیز خوبی درد و دل

میشم همون مریم همیشگی.....................

|+| نوشته شده توسط ما در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 21:12  
 
بسمه تعالی

امروز هم گذشت ، من هم خسته تر از همیشم . حوصلم خیلی سر رفته،صبح ساعت ۷.۳۰ از خواب پا شدم ، یعنی از ۶.۴۵ داشتم سعی می کردم که بیدار شم اما خیلی خوابم میومد ۷.۳۰ ازجام بلند شدم، از اونجاییکه عادت دارم صبح حتما چایی بخورم و چایی نبود ، یدونه لیپتون درست کردم با یه تیکه کوچیک کیک از تو یخچال ورداشتم خوردم ،رفتم دانشگاه ساعت ۸.۳۰ رسیدم ، کلاس شروع شده بود ، یذره که نشستم رفتم بیرون دیدم که استاد شیوه که با همین درسم همزمانه رفته سر کلاس ، برگشتم به "ال" گفتم بیا بریم سر کلاسش تاحال نرفتیم ، هیچی دیگه رفتیم سر اون کلاس کلا با استاد ۵ نفر بودیم ، یکی از بچه ها داشت ارئه می داد ، ساعت ۹ تموم شد و ما هم یذره در مورد ارائه ازش سوال کردیم ، بعدش نشستیم با "ال"، کلیپ نگاه کردیم و پروژم رو بهش نشون دادم تا اون یکی کلاس تموم شد و رفتم با استادش صحبت کردم (چند تا سوال کردم)، بعدش رفتم سلف واسه بچه ها نرم افزار ر.ش.ن.ا.ل رو فلش هاشون ریختم(واسه درس مهندسی نرم افزار/لپ تاپم همرام بود).بعدش هم که ساعت ۱۰ شبکه داشتیم تا ۱۲ . اونم بدون هیچ اتفاق خاصی تمو شد "ز" ارائه داشت نوبت منم ۳ هفته دیگست . بعدش اومد خونه تا ساعت ۲ تی وی دیم بعدش سیاوش زنگ زد ۳۰ مین صحبت کردیم و ناهار خوردم بعدشم دوباره تی وی دیدم و خوابیدم ......

|+| نوشته شده توسط ما در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 19:14  
 

بسمه تعالی

امروز هم گذشت ، خوب بود بد نبود. صبح با اس امسش از خواب پاشدم که نوشته بود :بیدارم فدات شم .آخه قرار بود صبح ساعت ۷ بیدارش کنم ، اما خودش زودتر بیدار شده بود .تا از جام بلند شدم و صبحونه خوردم ساعت شد ۹ اینا بعدش یذره بیکار گشتم ، بعدش یذره با هم مدار خوندیم ،بعد اون رفت دانشگاه و منم رفتم ظرف ها رو شستم بعدش نشستم یذره مهندسی نرم افزار ۱ رو خوندم بعدشم سیستم عامل خوندم .ساعت ۱.۳۰ شروع کردم به حاضر شدن ، تا از خونه رفتم بیرون ساعت شد ۲ ، حول و حوش ۲.۴۰ رسیدم دانشگاه .دم در دانشگاه اس داد بهم که کجایی فدات شم؟ منم گفتم دم در دانشگام ، رفتم تو سلف ژتون داشتم واسه ناهار ، اونم بود داشت با "ا" ناهار می خورد.منم ناهارمو گرفتم رفتم یه میز خالی ۲ تا اونورتر از اونا نشستم و ناهارمو خوردم ، (خیلی افتضاح بود).دیگه ساعت شده بود ۳ که رفتم سر کلاس و بچه ها یکی یکی اومدن و "ال" هم اومد و کلی شوخی اینا کردیم ، الاغ باز شروع کرد به مشت و مال دادن من .کلاس هم خوب بود بد نبود.ساعت ۴ اون با "ا" رفت و کلاس هم ۴.۴۵ تموم شد .کلی خبر بد شنیدم امروز:یکی اینکه پروژه شیوه از اونی که فکر میکردم سخت تره و من هم یک برعکس یک موضوعی انتخاب کردم که استادم متخصصشه ، هیچی دیگه محبورم یک  موضوع دیگه پیدا کنم که تخصصم توش بیشتر باشه ،از اونطرف هم پروژه مهندسی نرم افزار هم خیلی سخت تر از اونچیزیه که من انجامش دادم ،۲تا امتحان میانترم سخت هم این هفته دارم ،سیستم عامل و مهندسی نرم افزار ،ارایه شبکه هم که دیگه بماند....

|+| نوشته شده توسط ما در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 19:54  
 سوغات
سلام

همین الان رفتم سوغاتیمو ازش گرفتم،مثل همیشه عالی بود ، یک کلاه و شال گردن بینظیر ، بینهایت قشنگه ، از قبل بهم می دونستم که سوغاتیم چیه ، اما فکرش رو هم نمیکردم اینقد خوشگل باشه ، خیلی قشنگه خیلی،از اونجاییکه صورتم هم گرده مدلش خیلی بهم میاد و قشنگ رو صورتم می شینه ، تاحالا خیلی کلاه و شال گردن دیده بودم ، اما این یکی  رو تاحالا ندیده بودم ، اصلا مدلش هم به چشم نخورده بود.

مرسی عزیزم دستت درد نکنه

صبح قرار بود با هم بریم کلاس( آمار)، من دیشب گفته بودم که احتمالا نمیام (چند روز پیش یه حادثه پیش اومد واسم کمر درد شدید دارم)اما وقتی که فکر کردم که یک هفتس که ندیدمش ،پشیمون شدم و گفتم که میام ، اما طبق معمول آقا دیراز خواب پاشد و گفت که تو برو من بعدا میام ، منم گفتم نمیرم چون میخواستم تورو ببینم میخواستم بیام دانشگاه ،اونم گفت باشه پس منم کلاس نمیرم و میرم دنبال کارای دیگم ، قرار شد وقتی خواست بره زنگ بزنه من برم سوغاتیم رو همون وعده گاه همیشگی که خیلی هم مخفیه و اصلا هم کسی ما رو نمیبینه اونجابگیرم ازش.که همینطورم شد .

|+| نوشته شده توسط ما در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 10:56