تبليغاتX
ما برای هم
 چیپس با طعم عشق
به نام خدا

 سلام

امروز صبح که از خواب پاشدم یه نیم ساعتی با سیاوش حرفیدم ، بعدش رفتم که صبحونه بخورم ، دیدم حسش نیست ، یه لیوان شیر جا کردم با یه لیوان چایی  ، آقا چشمتون روز بد نبینه ، این شیر رو که خوردم دیدم به به ، معدم دادش در اومد نمی دونم چرا اینطوری شد، می خواستم زمین رو از درد گاز بگیرم ، فقط می تونستم عین مجسمه دراز بکشم ، حتی گردنم رو هم نمی تونستم تکون بدم ، ساعت ۱۲.۳۰ هم کلاس کارآفرینی داشتم و با دو تا از دوستام قرار داشتم که کتاب رد و بدل کنم واسه همین مجبور بودم برم ، نمی تونستم برم واسه همین با بابام رفتیم کتاب رو دادم و گرفتم و برگشتم ، یه چیز خنده دار تعریف کنم اینجا

این کلاسی که من میرم یه آموزشگاهه که مثل یه خونست بعدش هیچ تابلو و اینطور چیزا نداره ، وقتی که کتاب رو گرفتم گذاشتمش توی پاکتی که دستم بود و اومدم نشستم تو ماشین ، به بابام گفتم بریم ، به بابام گفتم که بریم ، گفت چی گرفتی؟(بابام معمولا ازم اینطور سوال ها رو نمی کنه) گفتم که کتاب ، گفت کتاب چی ؟خیلی حالم بد بود حوصله نداشتم جواب بدم دیگه ، گفتم هیچی بابا کتابه دیگه ، بابام به شوخی (شایدم جدی) گفت که کتاب مستهجن نباشه!!!  برگشتم با تعجب نگاش کردم ، زد زیر خنده گفت اخه اینجایی که تو رفتی اصلا شبیه آموزشگاه نبود ، البته داشت شوخی می کرد چون اگه واقعا جدی بود من رو جلوی ماشین پهن می کرد بعدش با ماشین از روم رد میشد.

این از این ، در ضمن اون کتاب رو واسه سیاوش گرفته بودم ، قرار بود امروز غروب بیاد ازم بگیرش ، وقتی غروب زنگ زده بود رفتم که برم همونجای همیشگی که کتاب رو بدم بهش ، بــــــــــله در پارکینگ رو که باز کردم یدم که جناب آقای برادر با ماشینش جلوی پام ترمز زد ،من هم همون پاکت مشکوک دستم بود ، حالا باید چی کار می کردم از اونطرف چشمم به سیاوش افتاد که در عین اینکه استرس داشتم از وضعیتش خندم گرفته بود ، خودش روتو شال و کلاه پیچیده بود و دوتا بسته چیپس هم دستش بود و یه دستش پر چیپس بود و لپش هم قلمبه شده بود. داداشم سیاوش رو ندید اما قضیه رو گرفت (این داداشم یه چیزهایی میدونه اما به قول مامانم داره به شعورم احترام میذاره ، ) با کمال پر رویی رفتم در ماشینش رو بازکردم گفتم کیف پولم یادم رفته ، پول بده بهم ، گفت که برسونمت؟ گفتم نه ، اگه شرایط دیگه ای بود اصرار میکرد که من رو برسونه اما چون فهمیده بود که داستان چیه ، چیزی نگفت.منم رفتم و کتاب ها رو دادم بهش دیدم الهی قربونش برم یک بسته از اون چیپس ها رو داد بهم گفت که واسه تو خریدمگفت گشنم بود دلم نیومد من چیپس بخورم تو نخوریمنم اینجوری شدم و چیپس رو گرفتم اومدم خونه.

|+| نوشته شده توسط ما در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 و ساعت 22:19  
 
به نام خدا

سلام

خوب می بینم که با نوشتن خاطرات گذشته کلی موجبات خنده و شادی دوستان رو فراهم کردم ، حالا که اینطوریه سعی می کنیم که بیشتر از این سوژه ها بسازیم که شما بخندین ، بله دیگه اگه جای من بودین و یه ۲۰۰ تومنی انقد خوشحالتون می کرد معلومه که منم بهتون می خندیدم ، اما اون موقع تنها حسی که نداشتم خنده بود ، خوب بگذریم بریم سراغ این روزها

جونم براتون بگه که انقد این روزها غر زدم خودم حالم بدشده بخدا ، اه اه ، بیچاره سیاوشم نمی دونین چطوری تحمل کرد ، انقده مظلوم شده بود دیگه بعضی وقتها که خیلی اذیتش می کردم با لحن خیلی مظلومانه ای می گفت که دلت میاد انقد منو دعوا می کنی ؟ بخدا همون موقع دلم می خواست همچین فشارش بدم که نگو ،اما از الان دیگه تصمیم گرفتم که غر نزنم بهانه نگیرم اذیت نکنم ،حرصش ندم ، الان که فکرش رو می کنم می بینم چه تحملی داره ها ،حالا اشکال نداره ایشالله به من میرسه دیگه  این همه سختی هاش جبران می شه (نمی دونم چرا جدیدا از کمبود اعتماد به نفس رنج می رم ) حالا جدا ازین حرفها خیلی گله واقعا آقاست ، بی نهایت دوسش دارم   . وقتی سیاوش یه قولی به من می ده من دیگه خیالم از بابت اونکار راحته ، کم پیش میاد واسه یه چیزی اینطوری قول بده اما وقتی ببینه من از چیزی ناراحتم اگه در توانش باشه حل کردنش وقتی می گه مریم من بهت قول می دم.... دیگه حس می کنم یه باری رو از رو دوشم ورداشته ، انصافا به قولش هم به بهترین شکل ممکن عمل می کنه ، واسه همین من دیوونه قول دادنهاشم . وقتی می بینه ناراحتم از تمام توانش برای خندوندنم استفاده می کنه ،این کلا وقتی که میره رو دنده خنده انقد دلقک بازی درمیاره که  امکان نداره یکبار نتونه ناراحتیمو به خنده تبدیل کنه ، دیگه انقد می خندم که اشکم در میاد ، بعدش اینکه خدارو شکر ما توی این مدت یه طوری باهم بودیم که نذاشتیم هیچ چیز رو دلمون کینه شه ، شاید باورتون نشه اما توی این ۴ سال یک شب هم قهر نکردیم ، چند وقت پیش توی ماه رمضون یک مشکلی پیش اومد واسمون که باور کنین هرکی دیگه بود شاید تاحالا تموم کرده بودن ، اما ما انقدر محکم وایسادیم ،با هم اشک ریختیم اما دست همدیگه رو گرفتیم و نذاشتیم هیچ چیزی تو رابطمون وارد شه، همون موقع هاش هم با اینکه خیلی دلگیر بودیم از هم اما نذاشتیم کینه راه پیدا کنه تو دلهامون و همش داشتیم با هم دنبال راه حل مشکلمون می گشتیم ، چه سحر ها که باهم اشک نریختیم.... و شب های احیایی که از گریه بیهوش می شدیم .

 اون روزی رو که با صدای ربنای دم افطار یه صدایی بهم گفت پاشو عشقتو پس بگیر رو هیچوقت یادم نمیره (اشک، اشک، اشک)

اما واقعا به خدا و سیاوش و خودم  افتخار می کنم که نذاشتیم این مشکل ما رو زمین بزنه، خداجونم شکرت که راه رو نشونمون دادی.

نمی خواستم هیچوقت در مورد این مساله اینجا چیزی بنویسم ، اما اگه بخوایم یک نقطه عطف واسه رابطمون انتخاب کنیم ماه رمضون ۸۸ نقطه عطف رابطه ما بود ، کابووس وحشتناکی بود که آخرش به یک رویای خیلی خیلی شیرین ختم شد ، که الان هر روز  اون رویا شیرین و شیرین تر میشه .

برای خدا نوشت : هزاران بار شکرت که واسه یکبار طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بهم چشوندی

برای سیاوش نوشت : خوشحالم که خدا تورو برای چشوندن طعم عشق به من انتخاب کرد.

|+| نوشته شده توسط ما در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 و ساعت 19:7  
 همه چی آرومه
به نام خدا

سلام سلام

امرزو روز خیلی خوبی بود ، با یک دیدار یار همه مشکلات به بادفنا رفت ، واقعا چقدر تاثیر داره که آدم وقتی ناراحته بره بیرون با عشقش پیتزای مینی با ایستک هلو(استثنا امروز لیمو) بزنه تو رگ ها ، کلی حالیدیم ، آخه نیست که توی پست قبلی نه قبلی ترش ، کلی کافی شاپ به دل مونده بودیم ، واسه همین میگم، البته اون که مال چند سال پیش بود اما خوب حالا.همیشه همین بوده ، البته مشکل خاصی هم نبود یه ذره فقط دلم اینا گرفته بود (دیگه ایناش رو نمی دونم یعنی چی)، کلا هرچند وقت یک بار هم که شده باید یه بیرون ۲نفره فقط برای تفریح بره ، وگرنه که ما خوب زیاد با هم این ور اون ور میریم ، اما اکثرا واسه درس و دانشگاه و کار های مشترکه.

بعدش هم که در یک اقدام رمانتیک تصمیم گرفتم سر عشقم کلاه بذارم ، یعنی واسش کلاه ببافم۲سال پیش واسش شال بافتم سفید و مشکی ، بعدش پارسال یک کلاه سفید واسش خریدم ، امسال دیدم که کلاه سرش نمی کنه دیشب هم که رفته بود بیرون هوا خیلی سرد بود ، واسه همین سردرد گرفته بود ، ازش پرسیدم چرا کلاه سرت نمی کنی؟ الهی نباشم با کلی خجالت گفت که آخه اگه سرم کنم بدتر میشه ، فهمیدم که کلاش تنگه ، از اونجایی که کلاه های بازار همه همین طورین در یک اقدام ضربتی تصمیم گرفتم یک کلاه واسش ببافم که هرچه زودتر بهش بدم ، رفتم سر صندوق و کامواهایی که باهاش شال بافته بودم واسش رو در آوردم وشروع کردم به بافتن کلاه واسش ، امیدوارم هزچه زودتر تموم شه بدم بهش .

آها یادتونه که تو پست قبلی گفتم یه کاری رو باید واسه جایی انجامش بدم ؟ اون رو هم در کمال رمانتیک بازی انداختم گردن عشقم ، آخه خیلی چشمام درد می کنه واسه همین هم دادم سیاوش انجامش بده ،آخــیـــــــــــــــش آزاد شدم البته اون از هم می گفت بده من ها ، اما دلم نمیومد اخه  واسه امتحان ها خیلی خسته شده بود،البته الان می گه خودت باید انجام بدی که یاد بگیری ، اما خوب تاحالاش رو که انداختم گردنش ، بقیش رو هم خودم رو می زنم به موش مردگی (فعلا مودم نداره بیاد اینا رو بخونه وگرنه به قول خودش فردا اول صبح دم محضر)

امشب رفتیم خونه همون دوستم که پتو پست قبلی با اون یکی دوستم رفتیم واسش کادو خریدیم ،خوش گذشت کلی مسخره بازی دراوردیم و خونه رو گذاشتیم رو سرمون

برای سیاوش نوشت:چقدر خوبه که آدم تو سرمای زمستون از راه برسه و ببینه عشقش بالای پیتزا فروشی نشسته و داره واسش زبون در میاره و بعدش هم درحالیکه دماغش از سرما قرمز شده ، دستای گرم عشقش دور صورتش حلقه بشه و گرما رو تا عمق وجودش تزریق کنه.

|+| نوشته شده توسط ما در جمعه نهم بهمن 1388 و ساعت 0:20  
 بیکاری نوشت
به نام خدا

اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم ، هرچی همین  الان به ذهنم برسه مینویسم ، چه شود.....

سیاوش خوابه با چند دقیقه تاخیر........  نه خیر بیداره الان اس داد

س::چه خبرا

م::بیداری هنوز که؟ هیچی خبر خاصی نیست ، نمره ها نیومده ، من دارم آهنگ گوش می دم.

دلم شور می زنه ، حس می کنم نمره ها رو دارن اعلام می کنن ، آخه یه جورهایی سایت بهم ریختست

حوصلم خیلی سر رفته(نصفه شبی)واسه یک کاری خیلی به پول احتیاج دارم . اما خوب هرطور فکر می کنم میبینم نمی تونم جورش کنم ، خیلی دلم گرفت ، کاش می شد.....

دارم واسه یه جایی یه کاری انجام می دم ، به خاطرش چند روزه که این شکلیم

عروسی داداشم ۱۲ اسفنده اما من هنوز لباس انتخاب نکردم ، پلیز کمکم کنین

امشب با دوستم رفتیم بیرون واسه تولد اون یکی دوستم کادو خریدیم همه جا پر کادو های ولنتاین بود ، یاد اون اول ها افتادم که چقدر واسه ولنتاین و این چیز ها ذوق و شوق داشتیم ، هـــــــــــــــــــــــی پیر شدیم رفت ، امسال اصلا حسش نیست ، اصلا یادم نمیاد که چندمه .

همین دیگه فعلا

اه اه چه آپ افتضاحی شد ، اخه هدفم آپ کردن نبود ، همینطوری .

|+| نوشته شده توسط ما در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 و ساعت 0:26  
 

به نام خدا

سلام دوستای گل

یادتونه قرار بود که خاطرات گذشتمون رو بنویسم ، اولیش هم داستان آشنایی مون بود ، حالا می خوام برم سراغ یکی دیگه ::

فکر می کنم تابستون ۸۵ بود ، یک روز من و سیاوش قرار گذاشتیم که با هم بریم کافی شاپ با هم قرار گذاشتیم که با هم بریم ،رفتیم همون جای همیشگی ، بعد که رسیدیم من از پله ها رفتم بالا و سیاوش داشت سفارش رو حساب می کرد  ، تو راه پله ها که داشتم می رفتم دیدم که یه پسر و دختر نشستن اما چهره هاشون رو نگاه نکردم و از اونجایی که نزدیک میز همیشگی ما نشسته بودن ، مجبور شدم برم یک میز دیگه بشینم ، پشتم بهشون بود ، دختره داشت با صدای بلند و هیجان یه چیز رو واسه پسره تعریف می کرد ، بعدش یه هو من حس کردم که صدای پسره آشناست ، زیر چشمی نگاه کردم دیدم بـــــــــــــــــــــلــــــــــــــــه ایشون پسر عمم هستن که از شانس گند من، بین این همه پسرعمه این یکی دوست صمیمیه داداشم هم هست ،هیچی اشهدم رو خوندم همونجا نفهمیدم چطوری سرم رو انداختم پایین و از پله ها دوییدم پایین ، به سیاوش گفتم پسرعمم بالاست ، هیچی دیگه اون هم که تازه پول سفارش رو داده بود از خیرش گذشت و رفتیم ، بیرون ، از اونجایی که هنوز زمان زیادی از بیرون اومدنم از خونه نگذشته بود و به داداشم هم گفته بودم که دارم میرم با دوستام بیرون کتاب بخرم ،  یکی دوساعت دیگه میام،اون موقع پیش خودم حساب کرده بودم که تا من برگردم داداشم رفته بیرون و نمی گه پس کو کتابت ، نمی تونستم برگردم خونه ، واسه همین قرار شد بریم یک کافی شاپ دیگه آقا رفتیم اونجا هم سفارش دادیم و پولش رو هم دادیم نشستیم ، دیدیم خیلی شلوغ شده ، پشیمون شدیم ، اومدیم بیرون ، وای باز هم زمان زیادی داشتیم ، دیگه هیچ جا نبود که بتونیم بریم ، تصمیم گرفتیم بریم کتاب فروشی یه کتاب بخریم و برگردیم خونه ، آقا رفتیم کتاب فروشی انجمن تبلیغات اسلامی ، وایسایم کتاب ها رو نگاه کردیم ، هرچی که هم پول داشتیم واسه سفارش تپل کافی شاپ ها داده بویم ، دیگه هرچی پول داشتیم گذاشتیم رو هم و یک کتاب خریدیم به اسم  جنیان و جن زدگان !!!!

بقیه پول هم دست سیاوش بود ، اومدیم این ور خیابون که تاکسی بگیریم ، با فاصله وایساده بودیم اول من بعد سیاوش ، چشمتون روز بد نبینه اون روز روز ما نبود ، دیدیم نه قرار نیست که امروزما سالم در ریم ، یههـــــــــــو دیدم که بابای سیاوش داره میاد ، اول از جلوی من رد شد نفسم رو تو سینم حبس کردم وخدا خدا می کردم که نبینه سیاوش رو وگرنه من باید پیاده بر میگشتم،(بقیه پول دست سیاوش بود دیگه) بعدش از جلوی سیاوش ،وقتی که از جلوی سیاوش رد شد اون نفسی رو که حبس کرده بودم آزادش کردم ، اما از اونجایی که شانس ما همیشه پشت و روِ ، یکی از اون پلاستیک هایی که دست باباش بود یه ذره سنگینی کرد باباش برگشت نگاش کنه یهو چشمش افتاد به سیاوش ، گفت ا؟ تو اینجایی ؟ بیا با هم بریم ، سیاوش هم مجبور شد با باباش بره ، مسیر های ما با هم یکی بود واسه همین وقتی سوار تاکسی شدن ، سیاوش به من اشاره کرد که بیا ، من هم در نقش!! رفتم به تاکسی گفتم :: فلان جا؟ چون مطمئن بودم که می بره ، داشتم به زور از بین مسافر های دیگه خودم رو جا می کردم تو تاکسی و تو دلم می گفتم آقا جون مادرت من اگه این تاکسی رو از دست بدم بیچاره می شم

 اما یه هو دیدم آقاهه گفت نه نمیرم من هم دقیقا این حس بهم دست داد، دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم

در کمال  نا امیدی برگشتم سرجام بعدش تاکسی اون ها راه افتاد و عین این فیلم هندی ها سیاوش برگشته بود داشت منو نگاه می کرد من هم اون رو نگاه می کردم ،تا وقتی که از دید من دور شدن ، من هم دستم رو زدم تو جیبم که راه بیفتم،دستم توی جیبم خورد به یک چیزی ، من هم فکر کردم دستماله در آوردمش که بندازمش دور ،امانــــــــــــــــــــــــه باورم نمیشد تا حالا هیچ وقت از دیدن یک ۲۰۰ تومنی اینقدر خوشحال نشده بودموقتی دیدم که دستمال نیست و پوله انقد خوشحال شده بودم که ناخوداگاه یهو گفتم هی پول!! بعد یک پیرمرده کنارم وایستاده بود شنید برگشت طرفم و با تعجب یه نگاه به سرتاپام کرد دید نه گدا نیستم روش رو کرد اون ور ، حتما تودلش گفت بیچاره خل و چل شده.... بعدش سرم رو مثل یه مرد!!! بالا گرفتم (تبلیغ ما بیبی رو دیدین؟) رفتم با کمال افتخار سوار تاکسی شدم ۲۰۰  تومنیم رو عین یه گنج گرانبها تو دستم گرفته بودم ، خدایشش هم اون موقع واسه من مثل گنج بود ، خلاصه تاکسی ما راه افتاد از اونجایی که ترافیک بود، تاکسی ما به تاکسی سیاوش اینا رسید ، بعدش که سیاوش من رو تو تاکسی دید کلی تعجب کرد ، بعدش که هرجا تاکسی هامون کنار هم میرسید برمی گشتیم طرف هم شکلک در می آوردیم واسه هم

 حالا نکته جالبش می دونین کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا که تاکسی اون ها وسط راه تصادف کرد و من زودتر رسیدم خونه!!!!!!!

پ.ن :بلاخره از شر این امتحان ها راحت شدیممممممم

 این سیاوش دوران امتحان هاست

 این هم مریم دوران امتحان هاست

باور کنین دقیقا همین شکلی شده بودیم ، سیاوش که شب ها بیدار بود ، من هم که اتاقم پر کتاب و جزوه و نمونه سوال و پوست شکلات و پوست لواشک و خورده پاک کن و خودکار و......... بود.

|+| نوشته شده توسط ما در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 22:40